آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

یه شب بد و یه روز خوب

کاش من همه بودم و با همه دهانها تو را صدا میزدم بنام حق   سلام به عروسک کوچولوی خودم بعد از چند روز دل درد حسابی که خیلی اذیتت کرده بود شکر خدا  بهتر شدی و رفتیم عروسی. دقیقا تا شب قبل از عروسی حال نداشتی و حتی شب قبل تا 4:30 صبح گریه میکردی. بردیمت درمانگاه شبانه روزی ، همیشه این تو ذهنم هست که پزشکای اونوقت شبی یا چیزی بارشون نیست یا اگرم باشه اینقدر خوابشون میاد که نمیفهمن چه خبره... (البته نه تو همه درمانگاهها) خلاصه از شانس ما دکتری که تورو دید گزینه دوم بود یعنی خوابه خواب بود. اصلا معاینه نکرده گفت دخترتون تب داره گفتم چی میگی دکی ، میگم دل درد داره واسه من قاطی کرد و گفت : ببخشید ...
31 ارديبهشت 1393

تو نفسهای منی

   مثل عادت نیستی، تاساده انکارت کنم                تو  نفس های منی ، باید که تکرارت کنم                         مقتضای بودنی، یعنی که بی تو نیستم                                 زندگی بخشی وباید عمر ایثارت کنم...    ...
29 بهمن 1392

بالاخره داره برف میاد

  بنام خدای خوبم       سلام دخترک زمستونی عزیزتر از جونم    کم کم دارم احساس میکنم زمستون داره میاد. با اینکه ماه دی تموم شد و نصف بهمن هم گذشت ولی از دیروز اولین برف طولانی زمستون امسال شروع شده.  دیروز که از اداره برمیگشتم خونه اینقدر هوا سرد بود که دستام و نوک بینیم قرمز شده بود ، از سر کوچه تا دم خونه اینقدر سردم بود که دویدم.  امروز صبح هم داشت برف میومد و  زمین حسابی سُر شده بود، خیلی با احتیاط راه میرفتم که زمین نخورم.   عاشششق برفم، خدایا شکرت که بالاخره نعمتت رو برامون فرستادی.    دیروز برای کارشن...
21 بهمن 1392

وقتی مادر شدم

وقتی مادر شدم یاد گرفتم با یک دست همه چیز را بر دارم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه برای موفقیت همه تلاش کنم   وقتی مادر شدم یادگرفتم عاشقانه دوست بدارم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم دلیل هر چیز را بدون پرسیدن بدانم   وقتی مادر شدم  یاد گرفتم با در باز حمام کنم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم زود و سریع همه کارهایم را به انجام برسانم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه یک دستی کارها را انجام دهم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم بهتر بغل کنم   وقتی مادر شدم یاد گرفتم چگونه باید از ...
9 بهمن 1392

به خانه برمیگردیم

 از اداره تا میدون ونک با دو تا از دوستام پیاده اومدیم، ساعت 17:15 رسیدیم ونک و از هم جدا شدیم.  امان ازین ترافیک لعنتی، خدا رو شکر که ماشین ندارم وگرنه توفیق همین پیاده روی اجباری رو هم از دست میدادم و باید تو این ترافیک کوفتی روانم رو از دست میدادم. یه نمه بارون زده و هوا بی نظیر شده ، هنوز هم داره کم کم بارون میاد و میخوره به صورتم. این هوا رو دوس دارم، نفس عمیق میکشم و قدمای بلند و تند برمیدارم که زودتر برسم به ایستگاه تاکسی.   وااای ......  عجب صفی ، خدای من ، هنوز خیلی به این شلوغی خیابونا تو این ساعت عادت ندارم، واقعاً اذیتم میکنه.  حالا دیگه تقریباً وسطای صفم ، فقط من نشستم روی نیمکت سرد...
8 بهمن 1392

روزهای نزدیک تولدته

هم هیجان دارم هم یه کم نگرانم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. منظورم برنامه ریزیامون واسه تولدته. میخوایم یه سری از دوستای خوبمونو دعوت کنیم بعلاوه خانواده های درجه یکمون و یه جشن حسابی بگیریم. کلی کار داریم که فعلا هیچ کدومش رو انجام ندادیم. تولدت رو یه هفته بعد از تاریخ اصلیش برگزار میکنیم( آخه یه مهمون ویژه داریم که فعلا نمیتونم اسمشو بیارم )یعنی 3 بهمن  . فقط دلم میخواد یه شب خاطره انگیز برای تو و مهمونای گلم باشه. ...
21 دی 1392

رد پا

   خوابيده بودم؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود . يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را ميديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، شيريني ها، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم. اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها، بيچارگي ها. با ناراحتي به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه...
2 دی 1392

این روزهای من و تو

  بنام خدای رضا    ساعت 6:30 صبح بیدار شدی و با یه سر و صدای آروم بهم فهموندی که بیداری، سریع بلند شدم و بغلت کردم، داشتی شیر میخوردی که چشمم افتاد به پنجره ، هوا کم کم داره روشن میشه... وای پس چرا من فک کردم تازه خوابیدم، تا خوابت برد گذاشتمت تو رختخوابت و بلند شدم که حاضر شم ، اینقدر خوابم میومد که چشام می سوخت، بعد از این که آماده شدم، از لای در یه نگاه بهت انداختم مثل یه فرشته، با آرامش شیرینی خواب بودی،  اومدم سر کار.... یکی از همکارا : یه خبر خوش .... دوشنبه و سه شنبه ساعت کاری بجای 4:30 میشه 2:30 همه فک کردیم سرکاریه گفت بخدا تو همه سایتا نوشته ... هر کی یه چیزی میگه ...... واسه همیشه ا...
26 آبان 1392

❤ مادر که باشی ....

❤ ❤ ❤   بنام خدای مادران ❤ ❤ ❤   تقدیم به همه مامانای مهربون، مخصوصاً مامان خودم   مادر که باشی باید دلی داشته باشی به وسعت دریا و سعه ی  صدری به گستردگی عالم   مادر که باشی باید قوی باشی و توانمند، باید محکم باشی و استوار باید دستانی داشته باشی پر توان باید پنجه هایی داشته باشی پر زور تا وقتی کودک سنگینت را- که حالا دیگر بزرگ شده اما همچنان نیازمند آغوشت –در آغوش می گیری پنجه هایت چنان در هم محکم گره بخورند که او را ایمن نگه دارند و به او اطمینان بدهند که هرگز نخواهد افتاد مادر که باشی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی، خسته ای ،د...
14 آبان 1392